تو هم اين ذرات معلق توي اتاق كه به اين طرف و اون طرف ميرن و وقتي به هم ميخورن منفجر ميشن و خونشون ميريزه رو ديوار رو ميبيني؟ هروقت تعقيبشون ميكنم تا ببينم لونه شون كجاس با مغز ميرم تو ديوار و وقتي بيدار ميشم همشون جمع شدن اون ور اتاق. اصن ميدوني چرا قرصامو دوست ندارم؟ چون وقتي اونا رو ميخورم اينا رو نميبينم.
روايت فتح
(20مهر 1390-حافظيه)
از لابلاي آدمايي كه تو يه وجب جا ميخان عكس دسته جمعي بگيرن وول خوردي و خودتو رسوندي به همونجا كه الان شده انجمن شعر كولاژ(كتابخانه ي حافظيه) هيچكس رو از آدماي كتابخونه نميشناسي و عصر هم يه عالمه آدم قراره بيان اونجا.استرس پشت استرس- زنگ پشت زنگ...
(سه ساعت بعد)
سالن دور تا دور شاعر نشسته. تقريبن حالت خوبه و زبري ريشاي چند ساعت پيشت رو نداري. يكي يكي شعر ميخونن. هركي كه فكرشو كني. روزي كه انقد استرس داشتي واسش خيلي خوب برگزار شد.
(سه ساعت بعد)
حالا ديگه هواي پاييزو تو تا اونجا كه جا داري باهاش ريه هاتو پرو خالي ميكني و يه لبخند مث كنه چسبيده گوشه ي لبت و خستگي اين مدت از تنت در اومده و از حافظيه تا خودِ گاز رو قــــــــــــــــــدم ميزني.
چهارشنبه ها ساعت چهار هنوز هم منتظر دوستان هستيم و دست تك تك كساني كه تو اين مدت با ما بودند و شعر خوندند و حرف زديم و عاشق تر شديم رو با عشق به ادبيات ميفشاريم.
عشق سگي يا " فصلــــــــنامهـــــــــادبيــــــــكولاژ"
با تشكر از دوستان در سراسر كشور كه ما را در روزهاي تهيه ي مجله تنها نگذاشتند
دوستان براي تهيه ي مجله ميتونن با اين شماره تلفن: 09381091320
يا ايميل مجله:koolazh@yahoo.com
يا فيس بوك مجله:www.facebook/koolazh
تماس بگيرن اگه دوستان لطف كنند با هم درخواست بدن مثلا 10 تا به بالا كه هزينه ي پستيش كم بشه ممنون ميشيم شرمندتون نشيم واسه تكي فرستادن .
اين عزيزان همزمان با اين وبلاگ به روزند:
و
و اما شعر كه توي چنگ و دندون هم داريم زندگي ميكنيم:
تو سايه ي مني ولي از ديگران پُري
در كوچه راه ميروي و مرده ميخوري
تزريق ميكني به من از وحشتِ خودم
ميبندي ام به سايه ي ديوار آجري
ارواح سوسكها وسط دستشويي اند
ميترسم از كشيدن هر سيفوني كه نيست
با سايه ام به فكر هم آغوشي ام ولي
خوابم نميبرد به همين كارتني كه نيست
از من شكنجه ميشود اين جسم در به در
روحم مدام ميجود اين ناخني كه نيست
از لايه هـــــــــــــــــــــــاي متن تهوع
كه ناگهان
عق ميشوم ميان همين نايلوني كه نيست
دنيا شروع ميشود از سايه هاي گرگ
وقتي تكان نميخورَد از ترس توله هاش
وقتي شكارچي به زنش فكر مي كند
از دست رفته است تمام گلوله هاش
تو فكر كن كه سوسك شدي توي مستراح
يا گوره خر، ميان همين بند راه راه
وقتي كه مسخ ميشوي از سوسكها بپرس
[- راه كدام خانه مرا ميرسد به چاه؟]
دائم سوال ميشوي از عابران چِت
يا انتظار ميكشي از صحنه ي بكت
هي انتظار ميكشي از صحنه ي بكت
اما فرار ميكني از عابران چت
2
فرار ميكني و ميله ها به دنبالت...
پليس هاي سمج
پيله ها به دنبالت
سكوت هاي دهانت به گوشه اي تاريك
فرار مغز تو سوي ادامه ي شليك
تمام عمر رسيدي به نارس افتادن
اسير گريه شدي لحظه ي پس افتادن
تو را گرفت كسي و دوباره در خون زد
فشار سردردت از شقيقه بيرون زد
نشسته اي و فقط فحش ميدهي به خودت
فرار كرده اي از ترس خود ته كمدت
به روي كيك كسي چشم هاي تو شمع است
كه گوشه هاي كمد، تخم سوسكها جمع است
كه زخم هاي كسي توي بسترت گم شد
سر از كمد كه در آورده اي سرت گم شد
تو ماندي و چشماني كه با سرت رفتند
و سوسكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــها
كه به تشييع پيكرت رفتند
تو ماندي و يك سايه كه از تو دور شده
تو ماندي و يك خانه كه سوت و كور شده
كه توي جيب همان سايه گم شده بالت
تو دور ميشوي اما
اتاق دنبالت
به راه افتاده
خون ميان آجرهاش
و سوسكها به فرارت نگاه ميكردند
3
كم كم اتاق، منفجر از سوسك ميشود
هر چاه را خلاصه شده در گلوي خود
دارد به هيچ ميرسد از روبروي خود
كم كم اتاق، منفجر از سوسك ميشود
يك بمب ساعتي به كمر بسته اي ولي
خود را تمام ميشوي از روي صندلي
دارد به بمب، گم شدنت وصل ميشود
آن دورها، سرت به تنت وصل ميشود
مثل درخت كه رگ خود را زده به برگ
تو نطفه اي شدي وسط دستمال مرگ
فصلنامه ی ادبی کولاژ منتظر آثار شماست
ما از رگ گردن به شما نزدیک تریم
کافیست خط قرمز را از دور خود پاک کنید و برای ما شعر بفرستید تا فصلنامه ی ادبی کولاژ عکس یادگاری ما باشد با شعر همین لحظه ای که نفس میکشیم.
فقط کافیست آثار خود را بفرستید
دوستان می توانند آثار شعری خود را به آدرس زیر ایمیل کنند:
در قالب و تعداد آثار هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــــــچ محدودیتی وجود ندارد...
مهلت ارسال آثار :
25/10/1390
شماره تماس ضروری : 09381091320
- دخترم! دعای قبل از خواب رو خوندی؟
- آره مامان! تو دستشویی خوندم.
(ناتور دشت/جی.دی.سلینجر)
شیراز بدجوری شبه ولی این ها به روزند:
رامین خسروی عزیز که زحمت خیلی از کارها رو یه تنه به دوش میکشه
ایمان ماهر عزیز که بد جوری کاکامه! و شعرش که پله های ترقی رو میترقه و خیلی دوستش دارم.
مریم هاشم پور عزیز که این شعرش رو مثل بقیه ی کارهاش دوست دارم و براش آرزوی موفقیت تر میکنم.
و شعری که نفسم برایش بند آمده:
یک صندلی که مانده از آن جنگل
پشت صدای خسته ی هن هن هن
مردی که می دهد نفسش را به
کپسول های کوچک اکسیژن
دستی که نیست تا بکشاند بر
موهای بی زنانه که مجبور است
مردی که دست های دلش تنگ است
مردی که دست هاش کمی دور است
این شهر توی خواب خوشی رفته
بعد از صدای بمب و هیاهو ها
گرمای این سلاح نفس کش را
بیدار شید غیرت چاقو ها
یک روح توی فرعی این نقشه
گم می شود که کوچه به اسمش نیست
روحی که رد نمی شود از دیوار
روحی که تیر خورده و جسمش نیست
یک سرفه با عفونت اکسیژن
توی براده های کفن پوشی
با یک درخت توی عصا مانده
با احتمال نسبی آغوشی
که توی دست های تو دستی نیست
بازوی بی ادامه ی جان کندن
مفقود نقشه های پر از فرعی
آوار خانه های پر از اصلا
از رنگ های سرفه ای ماشه
تا بوم سینه های تفنگیده
تقویم های قوم ابو ظلمت
تا انفجار های تمرگیده۱
راوی تمام سعی خودش را کرد
یک بار هم مساوی شعرت باش
گم گشته ی همیشه تر از پرواز
اصلا خود تو راوی شعرت باش
[]
من ریشه ی رسوب تو در مینم
من یک ستاره ی رده پایینم
هر جا دعای جنگ تلاوت شد
من دست بی تفاوت آمینم
در من بفحش هر چه که می خواهی
من مستحق تر از تو به نفرینم
خاکستری رها شده بر بادم
ته مانده ی تهوع پوتینم
یک روز در حوالی سر دردم
شاید که از طلائیه برگردم
با یک لباس خاکی و یک مجروح
بر دوش من دوباره تنی بی روح
چاقو بکش مولف بی ضامن
پشت صدای خسته ی هن هن هن
من راوی رسیده به مین هستم
نارنجکی به روح زمین بستم
تا دیر و دیر تر نشده برگرد
تا نوبت اثر نشده برگرده
چاقو بکش به زخم دهن بسته
به تاول کثیف لجن بسته
شاید که زخم جنگل من باشد
یک رود توی تاول من باشد
۱:خروج از قافیه عمدی ست.
این قصه ی یه مرده که می خواد با زن و بچه ش کوچ کنه اون هم یه کوچ اجباری. درست مثل اجدادمون عین پدربزرگامون.اما خوش به حال اونا، خوش به حال اون ها اونا هر جا دلشون می خواست می تونستن برن مثل حالا نبود که همه جا رو دیوار کشیده باشن.پول می خوان ویزا می خوان هزار تا کوفت و زهر مار می خوان.ولی این مرد بدبخت یه سرمایه داره که اون هم جونشه.
(ارتفاع پست/ابراهیم حاتمی کیا)
کوچ کردم به اینجا. دلیلش بماند. فقط زحمتش واسه شما دوستای عزیزمه که لینکم رو تصحیح یا اضافه میکنید و من هم متقابلاً همین کار رو میکنم.
زیاده حرفی نیست. جز شعر که زبان مادریِ عشق است.
تقدیم به (سمفونی مردگان) استاد "عباس معروفی"
خوابم به دورِ گردنِ من دار می کِشد
بیداری ام نشسته و سیگار می کِشد
به صندلیِ ثابتِ من خیره مانده دود
هی چرخ می زند ولی این بار می کِشدـ
ـ از زیرِ پام، صندلیِ خواب رفته را
یا یک جنازه ی تهِ تالاب رفته راـ
ـ بیرون نمی کِشد ولی از خواب می پَرَم ـ
ـ دنیای کوچکی که تهِ آب رفته را
من مردِ ماجرای مجاریِ جُرم هام
مَردی که تا همیشه به مُرداب رفته راـ
ـ برگرد سوی خوابی از اعماقِ... ـماقِ...ـآق
برگرد سوی بستری از خون و اتفاق
از برف، برفِ یخ زده روی نوکِ درخت
تا قار قارِ یخ زده روی نوکِ کلاغ
دیوارها محاصره ام میکنند هی
وقتی که آب می رَوَد از گریه ام اتاق
انگشت های مضطرب فرش توی رَج
پیچیدنِ گره به گلوی تنی فلج
که قورت داده توی گلویش سکوت را
که می خورَد جنازه ی یک عنکبوت را
تیر از تفنگ پاشد و یک جاده را کشید
وقتی که گرگ، ماشه ی قلاده را کشید
در آسمان به حکمِ زمین انفجار شد
وقتی که شب به گرگ بیابان دچار شد
کم کم جنازه روی زمین می کِشد به هوش
گرگ آمده...و لاشه ی یک صبح، روی دوش
تنها شدم میان دراندشتِ ازدحام
تعقیب می کنند مرا رد کفش هام
صبحیست که نیامده نابود می شود
بیداری ام نشسته و هی دود مـ ـیـ ـشـ ـو د


